بیا و کشتی ما در شط شراب انداز...

:: بیا و کشتی ما در شط شراب انداز...
 

اینم از سال ۱۳۹۴، الان دیگه رسما تو سال ۱۳۹۵ هستیم و با خاطری آسوده میشه گفت سال ۹۴ تموم شد رفت پی کارش. اما چه گذشتنی....

داشتم ایمیل هامو چک میکردم که دیدم چند روز قبل رضا ایمیل فرستاده! یه عکس از خودم.

نمی دونم نیتش از این کارا چیه اما من قطعاً می میرم و زنده میشم.

الان حوصله ندارم، بعداً در مورد سال گذشته و همچنین آینده چیزهایی می نویسم.

 

منبع : بهار،تابستان،پاییز،زمستان، و اینک....بیا و کشتی ما در شط شراب انداز...
برچسب ها :

Music of a life

:: Music of a life
مدتی میشه که از کشف موسیقی های جدید باز موندم، این بهترین کاری هست که در تمام عمرم انجام دادم. البته این کار برای من تقریبا غیر ارادی هست، موسیقی های خوب خودشون منو پیدا میکنن! مثل... مثل... آره مثل پیدا کردن گل توسط زنبورها میمونه. مثلا من گلم 

اما باورش دیگه برای من آسونه، موسیقی شگفت انگیز و تاثیر گذارترین محرک دنیاست

منبع : بهار،تابستان،پاییز،زمستان، و اینک....Music of a life
برچسب ها : موسیقی

Message

:: Message
همچنان زنده ام و دارم زندگی میکنم، و البته زندگی هم منو

سر کار جدید اوضاع یکم قاراشمیش بود که دارم درستش میکنم. تا ببینم چی پیش میاد. دیگه کمتر وقت و حوصله دارم که بیام اینجا چیز بنویسم، از طرفی هم زندگی همون زندگیه و اگه مطلبی هم باشه همون مطالب تکراری و قدیمی. اما بازم ادامه می دم...

من مطمئنم روزی میرسه که به همه چی می خندم

 

منبع : بهار،تابستان،پاییز،زمستان، و اینک....Message
برچسب ها : زندگی

قصه کوتاه...

:: قصه کوتاه...
اگه بگم سال ۹۴ یکی از بدترین سال هایی بود که تجربه کردم، بی انصافیه. اما زیادم جالب نبود، چون برای من یکی همش بدشانسی آورد! چه از لحاظ کاری و شغلی و چه از لحاظ روابط اجتماعی. اما هر چقدر که مشکلات بزرگی داشتم، تجربیات بزرگی هم کسب کردم.

حالا هر چی بود تموم شد رفت پی کارش.

اما سال ۹۵!

شاعر میگه:

ای دل ز زمـانه رسم احسان مطلــب

وز گـردش دوران سر و سامان مطلــب

درمـان طلــبی درد تو افــزون گردد

با درد بســــاز و هیچ درمان مطلــب

منم تصمیم گرفتم از این به بعد فقط به خودم متکی باشم و از هیچ کس بغیر از خدا (که اونم زیاد اعتقادی بهش ندارم!) هیچ طلب نکنم.

نمی دونم چی میشه اما دیگه زیاد مهم نیست.

منبع : بهار،تابستان،پاییز،زمستان، و اینک....قصه کوتاه...
برچسب ها : مطلــب

یکم فحش بده

:: یکم فحش بده

چند روزه پشت سر هم بد میارم، اعصاب درست حسابی هم ندارم. امشب دق و دلیم رو سر راننده تاکسی در آوردم، یارو دونفر جلو سوار کرد. میگفت هوا سرده یکم جمع تر بشین بنده خدا آشناست جا نمونه، منم اصلا حوصله نداشتم اون روی سگمو نشونش دادم.

اوال ماجرا از شکستن گوشی ابوالفضل شروع شد، گوشیش رو جای بدی گذاشته بود منم حواسم نبود کاردک از دستم افتاد رو گوشیش. احساس کردم گوشیش به  گ... رفت اما به روی خودم نیاوردم تا اینکه  چند دقیقه بعد یکی بهش زنگ زد و دیدم صفحه اش روشن نمیشه! گفتم بعععله... اونم شاخ در آورده بود که این گوشی تا چند لحضه پیش سالم بود! یهو چی شد که  خراب شد. یکم که تو گوشی دقیق شد گفت شکسته. خلاصه که گه بود گه ترم شد، زنگ زد خونشون و با زنش دعوا کرد. به زمین آسمون فحش می داد، فک فامیل باعث و بانیش رو باهم پیوند داد منم جیک نزدم که کار من بود. خلاصه که یه چهار صد هزار تومنی رو دستش خرج گذاشتم. از اون روز عذاب وجدان دارم که چرا بهش نگفتم اما از طرفی هم تقصیر خودش بود چون گوشیش ول بود. راستش همون لحضه که گوشی کوفتی شکست به خاطر اخلاق بد و حق به جانبش چیزی نگفتم.

فرداش یکی از طلب کارای بازار زنگ زد، می گفت بیا پول مارو بده. در اصل اونا کارهای منو خراب کرده بودن و من از همون اول که  کار نقره سازی رو ول کردم، نمی خواستم پولش رو بدم یا حداقل حقش نبود همه طلبش رو بدم. خلاصه که گفتم زنگ بزن به معرفم و بگو فلانی پولمو نمیده، منم میام میگم چه گندی زدی به کارام. اگه  گفتن کارت درست بوده، گردنم از مو باریکتره همشو میدم. البته مبلغی هم نبود .خلاصه که  بعد کلی بگو مگو حسابی فحش کشم کرد   منم هیچی بهش نگفتم. 

امروزم که با خودم در گیر بودم، مهدنس هم همش رو اعصاب بود. در مورد این فعلا هیچی نمیگم تا بعداً 

منبع : بهار،تابستان،پاییز،زمستان، و اینک....یکم فحش بده
برچسب ها : خلاصه ,گوشی ,گوشیش ,نگفتم ,نبود

هی...

:: هی...
چی فکر میکردم، چی شد

هر چه زمان بیشتری میگذره،  و هر چه بیشتر به این ور اون ور سرک میکشم، بیشتر نا امید میشم. این زندگی عجیب دستم انداخته! شدیم مثل دوتا پسر بچه که باهم قرار مداری گذاشتیم. اول اون کارشو میکنه بعد که نوبت من میشه جر میزنه. اما بازم سرمو شیره میماله و دوباره همون آش و همون کاسه.

 

منبع : بهار،تابستان،پاییز،زمستان، و اینک....هی...
برچسب ها :